شهید سید مجتبی علمدار
گروه فرهنگی نسل جوان (6)

 
تاريخ : یکشنبه 3 مهر1390
ارسال توسط عطش
 
تاريخ : شنبه 14 بهمن1391

سردار شهید حسن مکی آبادی

شهرستان سیرجان بالغ بر 600شهید دارد که 5نفر آنها از سردارن لشگر41 ثارالله بودند. سرداران شهید حسین نادری، مهدی زندی نیا،احمد شول، علیار شول و حسن مکی آبادی که تمامی این سرداران در گلزار شهدای شهرستان دفن هستند به جز شهید حسن مکی آبادی که در مکی آباد سیرجان دفن است ...

خاطره ای جالب که یکی از دوستان برام ارسال کردند. به ادامه مطلب مراجعه نمایید ...  

بقیه در ادامه مطلب ...



ارسال توسط عطش

لحظه موعود فرا رسید و معشوقی که قلب تمام مسلمین جهان برای یک لحظه ی دیدارش می تپد در مقابل چشمانم بود، قلبم به شماره افتاد و چیزی نداشتم بگویم، جز همان شعاری که همه می گفتند ...



ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش
 
تاريخ : چهارشنبه 13 دی1391

مدتی باهم راه رفتیم. سید ساکت بود و فکر می کرد. بعد نشست روی خاکریز و دستش را کرد توی خاک و بالا آورد. مشت او پر از خاک بود . رو به من کرد و گفت: « مجید امروز وظیفه من و تو اینه که این خاکریز رو گسترش بدیم و ببریم تو شهرها!»

معنی این  حرف سید را نمی فهمیدم . خودش توضیح دادو گفت:



ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش

امروز به اتفاق دوستان توفیق زیارت مزار شهیدان سیدمجتبی علمدار و سیدعلی دوامی نصیبمان شد. کربلایی علی محسن پور از یادگاران دفاع مقدس و از راویان فتح برامون از شهداء گفت، از رشادت، عبادت، شجاعت، ایثارگری شان و از ارزشمند بودن جهادشان که در این جنگ بر ما حمله شد و ما از خود دفاع کردیم. بر این دفاع، مقدس هم لقب دادند تا دنیا بداند که ما فقط برای رضای خدا ایستادیم.

داشتیم به قصه غصه های شهداء گوش می دادیم که پیرمردی قدم زنان به سمت مزار شهید عمدار می آمد. شناختمش، پدر شهید سید مجتبی علمدار بود، برامون از عشق به شهادت گفت، از ولایت گفت و از انقلاب هم حرف زد ... 



| بقیه در ادامه مطلب ...

ارسال توسط عطش
 
تاريخ : جمعه 8 دی1391

ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد. دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند.

دست نوشته ای از مداح اهل البیت : شهید سید مجتبی علمدار



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : جمعه 8 دی1391

روز تاسوعا ، جهت برگزاری مراسم زیارت عاشورا همراه با سیّد مجتبی و بچّه های هیات به نیروی دریایی ارتش ، واقع در شهرستان نوشهر رفتیم . من کنار سیّد نشسته بودم و سیّد هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی و عرض ارادت به آقا اباعبدالله الحسین (ع) و شهدای کربلا بود . بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبز خود را بر گردن من گذاشت . با تعجّب پرسیدم: این چه کاری است ؟ گفت: بگذار گردن تو باشد . بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر که اکثرا» نظامی بودند بسوی من آمدند و شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن . با صدای بلند گفتم: اشتباه گرفته اید ، مداح ایشان هستند . امّا سیّد کمی آنطرف تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد .

راوی:محمد درخشی



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : جمعه 8 دی1391

یکی از بچّه ها می گفت : در مراسم عزاداری معمولا گریه ام نمی گرفت و همواره به دنبال علت آن بودم . روزی موضوع را با سیّد مجتبی درمیان گذاشتم . سیّد در جواب گفت : در این مراسم که من خواندم ، گریه ات نگرفت؟ گفتم: نه،اصلا گریه ام نگرفت . بعد آقا سیّد گفت: من گناهم زیاد است ،من آلوده ام که شما گریه ات نمی گیرد .آن بنده ی خدا گفت :تا آن زمان من با هرکسی درباره ی این موضوع صحبت کردم، می گفتند که چون گناهت زیاد است گریه ات نمی گیرد ، برو خودت را پاک کن تا گریه ات بگیرد . اخلاص و فروتنی سیّد را نگاه کنید که چه تاثیری بر دل آن بنده ی خدا گذاشت که الان همواره یکی از شرکت کنندگان دایمی مراسم هیأت است .



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : جمعه 8 دی1391

جمعه ها در مسجد امام حسن مجتبی (ع) دعای ندبه توسط آقا سیّد با آن صدای زیبایش برقرار بود بیشتر جمعه ها بعد از خواندن دعا برای فوتبال به محله ی بخش 8 می رفتیم و آقا سیّد با اینکه از درد پایش در ناحیه ی زانو رنج می برد ، امّا با علاقه و خیلی جدّی فوتبال بازی می کرد .در یکی از روزها پیش از بازی فوتبال ، سیّد بچّه ها راجمع کرد و گفت : که بازی خشک و خالی صفایی ندارد، حتما" باید شرط بندی باشد . یکی از بچّه ها گفت:"آقاسیّدشرط بندی؟!از شما دیگر انتظار نداشتیم ." آقا سیّد خنده ای کرد و گفت: "شرط بندی حلال! " بعد آقا سیّد فرمودند:" هر تیمی که بازنده شد برای تیم برنده باید نفری صد تا صلوات بفرستد ."و از آن پس هرگاه بازی برگزار می شد ، یا صلوات دهنده بودیم یا صلوات گیرنده .

راوی:محمد پاشایی



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : جمعه 8 دی1391

از خواهران سیّد شنیدم که می گفتند: وقتی که دخترش به دنیا آمد از او پرسیدم: اسمش را چه ابوالفضل علمدارمی گذاری؟ و او خنده کنان در حالی که در حیاط خانه مان می دوید با حالت نوحه و شعار گفت:« یا زینب و یا زهرا ، یا زینب و یا زهرا » بعدها روزی به من گفت: اگر فرزنده پسر بود ، می دانی اسمش را چه می گذاشتم؟ و بعد بلافاصله گفت:« اسمش را می گذاشتم ابوالفضل ، ابوالفضل علمدار . »



ارسال توسط عطش
سرداران  و  رزمندگان  شمالی !  شما  را به جان  دوستان شهیدتان ، هفت تپه را  فراموش نکنید!!!

خبرگزاری فارس: چرا تنها پادگان بکر دفاع مقدس احیا نمی‌شود


از اندیمشک که به سوی اهواز می‌روی، پس از طی مسیری حدود 55 کیلومتر، پادگانی است که محل استقرار رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا بوده است؛ منطقه‌ای به نام «هفت‌تپه»؛ پادگان مهجور و متروکی که تنها پادگان دست‌نخورده دفاع مقدس است.

بقیه در ادامه مطلب ...


ارسال توسط عطش
 
تاريخ : دوشنبه 15 آبان1391

کجایی مجتبی ای نور دیده            بسیجی بلابرجان خریده              

کجایی ای علمدار زمانه                 نداریم ازتو دیکر مانشانه            

کجایی ای گلاب جبهه وجنگ          برایت می شود دلها همه تنگ   

کجایی ای صفای لاله زاران           کجایی ای قرار بی قراران          

کجایی ای همه گل واژه ی نور        سفر کردی تو بی ما ای سلحشور

کجایی مجتبی ای شیر مردان          شدی مهمان حق درماه شعبان 

کجایی مجتبی مارا نگاه کن            تورحمی بردل این رو سیاه کن    

خداحافظ که ما افسرده جانیم        خجل از دیدن رویت بمانیم         

خداحافظ که ماسایه نشینیم           گریزانیم اگر نوری ببینیم         

خداحافظ برادر تا قیامت               که ما شایسته ایم بهرملامت       

اگرچه ما رفیق نیمه راهیم             دعاکن تا که ما همراهت آییم    

بود شام غریبان توامشب              عزای ما رفیقان تو امشب         

دعاکن تا بماند رهبر ما                بماند سایه ی او بر سر ما           

 والسلام-صادق-۱۲/۱۰/۷۵            



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : دوشنبه 10 مهر1391

یه خبر خوب: تبریک به ملت مسلمان و همه ملت آزاده دنیا ! قراره چند روز دیگه اتفاقی بیوفته و اسرائیل از بین بره. من که خیلی خوشحالم. چون از نظر امنیتی ممکنه نقشه لو بره چیزی نمی گم.

مرگ بر اسرائیل



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : سه شنبه 21 شهریور1391

 



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : یکشنبه 12 شهریور1391
السلام ای فکه وطلاییه(سید حسین موسوی)………………………..دانلود

دل من غرق نور خداست(سید حسین موسوی)……...……………. دانلود

بقیه در ادامه مطلب ...


ارسال توسط عطش
 
تاريخ : دوشنبه 30 مرداد1391

۱- با صدای مرحوم سپهر

 ۲-با صدای وحید جلیلوند


بقیه در ادامه مطلب ...


ارسال توسط عطش
 
تاريخ : سه شنبه 24 مرداد1391

شب شهادت امام رضا علیه السلام سال ۷۵ بود .مشهد با بچه های هیئت انصارالحسین قهاریه بابل ...
داشتم گریه می کردم، اشک چه زیبا سرازیر بود، دُرّهای مروارید بود و قلبی ساده برای شکستن، حاج رضا دادپور زیارت نامه می خواند، حاج زمان، حاج سیدحسین نوایی داشتند، روضه ایی خواندند و ما برای شهادت امام رضا علیه السلام گریه بود و ناله بود و عشق ...
احمد مهام توسل به امام زمان عج گرفت و دست ها همه برای خواندن معبود بلند شد، بغل دستیم چه زیبا گریه می کرد. جوان بودم و مغرور، دوست داشتم بهتر از او گریه کنم. با خودم گفتم اگر من بیشتر و با صدای بلند تر گریه کنم خدا منو بهتر و بیشتر میبینه ...
مناجات تمام شدو چراغ هیئت روشن، حاج احمد صدا زد: به به ! آسید مجتبی ! داداش وقتی شما هستید ما اینجا چه کاره ایم ؟ میومدی یه حالی به ما میدادی !
سید کنار من نشسته بود، برام جالب بود که سید مگه کیه که احمد مهام توی این همه جمعیت باید به سید مجتبی اینهمه توجه داشته باشه . نیگاه توی صورتش کردم و دیگه برنداشتم ...
سید سرشو پایین انداخته بود و داشت اشکاشو پاک میکرد، مجذوب متانت و شخصیتش شدم . لبخندش فوق العاده بود انگار تا حالا کسی رو ندیده بودم اینطوری بخنده، با ادب و با معنویت.
دو ساعتی روبروم سر سفره شام نشسته بود و من همچنان از نگاه کردن به سید لذت می بردم.
از سفر مشهد برگشتیم ...
تا اینکه چهار پنج ماهی گذشت. دی ماه ۷۵ بود، شب جمعه دم در هیئت عکس سید مجتبی رو دیدم .
توی این مدت به هیئت های مختلف می رفتم تا بتونم سید رو دوباره ببینم . ولی فکرشم نمی کردم که سید اهل ساری باشه و من توی بابل به دنبالش می گشتم ...
بعد ها که سید رو بعداز شهادتش بیشتر شناختم، تازه فهمیدم که واقعا جای سید  مجتبی علمدار در اون شب بین مداحان هیئت خالی بود ...
دیگه نمی تونم بنویسم ...
دلم می خواد گریه کنم ...



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : شنبه 14 مرداد1391

سلام به همه دوستان !

اینجانب سید اسماعیل سید حسین پور فرزند شهید سیدعلی اکبر سید حسین پور از اینکه در این مدت برام مشکلی ایجاد و موجب نگرانی بعضی از دوستان شده، شرمنده ام و تشکر فراوان از همه کسانی که برام دعا کردند و سعی و تلاش شان مبنی بر حل مشکلم بود، مخصوصا فرماندار محترم بابل جناب اقای مهدوی، رئیس محترم بنیادشهید و امور ایثارگران بابل، رئیس محترم دانشگاه علوم پزشکی جناب آقای دکتر میکانیکی و معاونت محترم بهداشتی درمانی دانشگاه علوم پزشکی جناب آقای دکتر اشرفیان و اعضاء محترم مجمع فرهنگی شاهد بابل . ایشالله همواره در زندگی و کارتان موفق و موید باشید. هر چند از این به بعد کسانی هستند که هر روز به وبلاگم سر می زنند، و مرا زیر ذره بین نفاق خود می گیرند تا بهانه ای برای اشکالتراشی و ... پیدا کنند . اما توکل بر خدا ...

نمی دونم چرا هر سال قبل از ماه مبارک رمضان، سر راهم مشکلی قرار میگیره و نا خواسته به برکت امام حسن علیه السلام بر طرف میشه. هر چند از کریم اهل بیت هم این لطف و عنایت، بعید نیست.

... و کار فرهنگی را با نام ابوتراب، امام عشق، آقا امیرالمومنین علیه السلام، و مادرم فاطمه سلام الله علیها، در مسیری که خون شهداء جاریست، شروع می کنم تا جبران مافات بشه.

از بــیابـان بــوی گـندم مـانده اسـت
عشق روی دست مردم مانده است
آسـمان بازیچـه ی طـوفــان مـاسـت
ابــر نـعـش آه ســرگــردان مــاســت
بــاز هـم یـک روز طـوفـان مـی شـود
هر چه می خواهد خدا آن می شود
آب زمـزم در دل صحــرا خـوش اسـت
بـاده نوشی از کف مـولا خوش است
فـاش می گویـم کـه مـولایم علیست
آفتـــاب صبــح فـــردایـم علیـــــــست
هـــر که در عشق علی گم می شود
مثل گـــل محبـوب مــردم مـی شــود
تا علـــــی گفتــــم زبـــان آتش گرفت
پیــش چشمـــم آسمــان آتش گرفت
آسمـــان رقصیـــد و بــارانــی شـدیـم
مـــــــوج زد دریــــا و طـــوفانی شدیم
بــغض چنـدیـن سـالـه ی مـا بـاز شد
یـا علی گفتیـم و عشق آغاز شـد
یــا علـی گفتیــم و دریـــا خنـده کــرد
عشـــق مــا را بـاز هـم شرمنـده کرد
یــــا علـــی گفتیـــم و گلهـا وا شدند
عشـــق آمــد قطــره هــا دریــا شدند
یـــاعلــی گفتیـــم و طوفـــانی شدیم
مست ازآن دستی که میدانی شدیم
از سـکـوت و گـریـه سـرشـارم علـی
تا همیـشه دوستـت دارم علـــی

سیداسماعیل سیدحسین پور



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : سه شنبه 16 خرداد1391

دومین جشن پدران آسمانی در سالروز میلاد مولی الموحدین، امیرالمومنین، علی علیه السلام ، شانزدهم خرداد ۹۱ ، سالن آمفی تاتر شهید شجاعیان دانشگاه علوم پزشکی بابل با حضور خانواده های معظم و معزز شهیدان و مسئولین استانی و شهری برگزار شد...


بقیه در ادامه مطلب ...


ارسال توسط عطش
 
تاريخ : یکشنبه 17 اردیبهشت1391

 

شبها دست بسوی آسمان بلند میکردم با سوز درونی برای همه و فرزندی که در راه داشتم دعا می کردم ...



ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش
 
تاريخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت1391
واقعا سخت است می خواهیم از کسی بگوییم که در روی زمین ...

به ادامه مطلب برید ...



ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش
 
تاريخ : سه شنبه 8 فروردین1391



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : یکشنبه 28 اسفند1390



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : دوشنبه 22 اسفند1390
http://bahar22.com/ftp/zibasazi/09/image/14.gif
    السلام اي خاکريز جبهه‌ها
    نام سبز تو عزيز جبهه‌ها
    السلام اي آتش خمپاره‌ها
    السلام اي جسم پاره پاره‌ها ...


ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش
 
تاريخ : یکشنبه 16 بهمن1390

… هميشه اول تا يازدهم دي ماه مريض بود.

 خيلي عجيب بود. مي گفت وقتي که شيميايي شدم

همين اوايل دي ماه بود و عجيب تر اينکه ۱۱ دي ماه هم روز تولد

 و هم روز شهادتش بود. در دي ماه ازدواج کرديم

و دخترمان (زهرا) هم 8 دي ماه بدنيا آمد.



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : یکشنبه 16 بهمن1390
    

test

  سيّد هميشه « يا زهرا سلام الله علیها » مي گفت. البته

عناياتي هم نصيب ما مي

شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بي پول شديم.

 آنچنان توان مالي نداشتيم. يکبار مي خواستم

 دانشگاه بروم اما کرايه نداشتم. 5 تا يک توماني

 بيشتر توي جيبم نبود. توي جيب ايشان هم پول نبود.

 وقتي به اتاق ديگر رفتم ديدم اسکناسهاي هزاري

زير طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم:

 آقا ما که يک ۵ توماني هم نداشتيم اين هزاريها از

کجا آمد. گفت: اين لطف آقا امام زمان (عج) است.

تا من زنده هستم به

کسي نگو .



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : دوشنبه 3 بهمن1390

«ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد. دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند».



ارسال توسط عطش
 
تاريخ : شنبه 3 دی1390
 

test

به ادامه مطلب مراجعه نمایید...



ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش
 
تاريخ : شنبه 3 دی1390

شعر خواني شهيد علمدار

از زبان شهید مجتبی علمدار 

ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه‌هایی بود که لذتهای مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلطیدیم وچشم از دنیا بستیم، فکر می‌کردیم که دیگر همه چیز تمام شد. اما اینگونه نشد دردهای شما در فراق ما دل ما را بیشتر آتش میزد.
درست است که ما به هر چه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد.

            بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش
 
تاريخ : شنبه 3 دی1390
شهید سید مجتبی علمدار
آوای شهیدسید مجتبی علمدار



ادامه مطلب...
ارسال توسط عطش

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ